![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ تنها برای دل شکستگان می باشد |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:24 توسط مریم تنها |
|
|
آسمان از تو برای باریدن تمننای اشک دارد چنان ببار که در خوره باران باشد ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 16:45 توسط مریم تنها |
|
|
سلام دوستان !
به قول نگین من آپ نشم خیلی آبو مند تره ولی نه انشاالله بعد کنکور از خجالتتون در میا قول میدم واسم دعا کنید هم به خاطر کنکور که درست یه سال دیگه است هم به خاط المپیاد و هم به خاطر .....به خدا دلم خیلی می خواد پرکار باشم مثلا همین نیما هر موقع میام مطلب جدید داره !منتظرم باشین خیلی خیلی دوستون دارم ! حیف از آن لحظه که من می میرم رنگ می بازم و من رنگ عدم می گیرم حسرتم نیست ز رفتن اما کاش می بودم و من مرگ خودم می دیدم کاش می بودم و می چشیدم که ز جبر ازلی بریدم اینک من ز فنا رسته ام و در بهشتم عدمم جاویدم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 19:15 توسط مریم تنها |
|
|
اگر زندگی لبخندی است بر روی لبهای خشکیده آن را با تمام وجود به مرگ هدیه می کنم اگر
زندگی معنای خوش دلواپسی است با منتهای عشق دلواپس وجودت هستم هستی یا نیستی من به یاد بودنت خواهم بود و این زندگی اندوهی است که بر روی پلکهایم سنگینی کرد اشک شد و بارید ! ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:29 توسط مریم تنها |
|
|
سلام .
دوباره برگشتم ! خیلی وقت بود آپ نمی شدم! آدم سوم نشه ! درسامون سنگینه به قول نگین ا لمپیادم دارم دیگه بد بختی! بچه ها واسه همتون دعا می کنم واسم دعا کنین ! ((خستگی راه عاشقی نیست تنها دیوانگان آن را قانون کرده اند !)) پس هیچ عاشقی دیوانه نیست !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:20 توسط مریم تنها |
|
|
به من بیاموز.......
به من بیاموز وقتی نگاهت می کنم اشک در چشمانم حلقه نزند . ای بهترین من به من بیاموز! وقتی نامت را صدا می کنم لب هایم نلرزد و زبانم نگیرد می خواهم دوستت بدارم اما به من بیاموز چگونه!؟ می خواهم نامت را صدا کنم.می خواهم از اعماق وجودم برای تو باشم می خواهم با هم باشیم می خواهم تو را داشته باشم به من بیامز چگونه ! به من بیاموز تو را چگونه بخوانم ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 14:11 توسط مریم تنها |
|
|
شب تکرار واژه ی آشنای انتظار است برای بودن با تو ......!
شب به آغوش گرفتن ستاره هاست به جای تو .....!
شب را با همه ی ستاره هایش دوست می دارم !
چون در میان ستا ره های امیدم در شب وصال ماه روی تو می درخشد !
و اصوات مجهول در تنگنای گوش من
می پیچند ویاد آور یاد تو می شوند
همه ی وجودت همه ی روح و جان و نگاه تو در تما می سلول های مغز و قلبم
جای گسترانیده
و همه ی نگاهم به در نیمه باز حیاط دوخته شده
تا تو ای محبوب من باز آیی.......!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:36 توسط مریم تنها |
|
|
بازم تجربه کردم .بازم دلم رو شکستن .من چندین و چند بار توبه کردم
ولی باز عاشق شدم .بازم رو دلم پا گذاشتن .خدایا آخه به چه گناهی تنها به جرم این که من کسی رو که می خوام صادقانه می خوام این طوری با من لج می کنی .خدایا من اون همه هم بد نیستم ......... فقط اگه شما هم اونو دیدین بگین برگرده . واما تو می گی یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 1:20 توسط مریم تنها |
|
|
گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر
دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم واقها هم حق داره داداش رضا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 18:14 توسط مریم تنها |
|
|
موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:54 توسط مریم تنها |
|
|
عشق یعنی ,سوز نی , آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی یک تیمم,یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من دریا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود
من نمی خوام بگم که خیلی ادعام میشه می دونم عاشق شدن یعنی چی .اما باور کنین.عاشقی و عشق آخر و عاقبت نداره.فقط یکی رو دوست داشته باشینو فقط همین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:53 توسط مریم تنها |
|
|
در کتاب خواندم سیگار بد است دیگر سیگار نکشیدم .
در کتاب خواندم مشروب بد است دیگر مشروب نخوردم .
در کتاب خواندم عشق بد است دیگر کتاب نخواندم !!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:2 توسط مریم تنها |
|
|
وقتی به چشمانم نگاه می کنی من در مردمک سیاه آن گم می شوم.قلبم
تندتر می زند و من هنوز هم اعتراف می کنم که دوستت دارم.می گویی عاشقم باش.من می گویم دوستت دارم وهزاران بار هم می گویم دوستت دارم. زیرا به همهی کبوترهای عاشق قسم که دوست داشتن از عشق برتر است.وقتی دوستت دارم فقط دوستت دارم.اما وقتی عاشقت هستم برای آن نیست که تو را می خواهم.می خواهم فقط مال من باشی .جسمت و روحت.و من نمی خواهم خودخواه باشم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 14:53 توسط مریم تنها |
|
دوستت دارم چون تنها ستاره زندگی منی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:23 توسط مریم تنها |
|
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد...
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم طلب سوختن بال و پر کس نکنیم ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟ یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز یاد من هست که د یگر دل من تنها نیست یاد من هست که دیگر دل تو مال من است یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک یاد تو باشم و هر دم بکنم راز و نیاز یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:18 توسط مریم تنها |
|
همه تقديم تو بادگفتي كه من از طايفه سنگدلانم به خدا نه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:12 توسط مریم تنها |
|
|
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم
بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی
من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی
این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم
من واسه تو خیلی کمم
از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر یادگاری که در این گنبد دوار بماند مطلب پایین تقدیم به همه ی دل داده گان دل باخته |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 11:16 توسط مریم تنها |
|
|
نرو نذار که بعد از این دنیا به عشق شک بکنه . هرکی دلش جای دیگس
عشق رو بخواد ترک بکنه . نفس زدم از ته دل معصومه این قلب به خدا . نذار بشه محال واسش باور عشق آدما چی میشد اگه دروغ تو لحظه های ما جا نداشت...چی می شد اگه دورنگی دیگه معنا نداشت...کاش میشد ...واسه هوس رفاقتها رو نفروخت..کاش میشد صداقتو رو تن آینه دوخت..چرا ما آدمها گاهی وقتها بد میشیم...؟ واسه راه همدیگه
خواسته نا خواسته سد میشیم؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 11:13 توسط مریم تنها |
|
|
لب پنجره نشسته بودم می خواستم پر بگیرم که در قفس باز شد سرم را به طرف در برگردوندم دیوونه ایستاده بود و نگام می کرد بهش لبخند زدم اما وقتی خوب نگاش کردم دیدم چشماش پر اشکه از لب پنجره پریدم پائین جلوش ایستادم اشکش از گوشه ی چشمش پائین اومد نذاشتم زیاد روی صورتش بمونه سریع با انگشتم پاکش کردم دستش و گرفتم و دوتایی با هم نشستیم روی زمین نمی خواست چیزی بگه فقط نگاه می کرد و بعد از چند لحظه چشماش می شد یه کاسه اب دوست نداشتم سکوت قشنگی رو که بینمون حاکم شد بود بشکنم اما دلم طاقت نیورد :دیوونه چیزی شده؟ اما اون پر طاقت تر از این حرفت بود سکوت خودش را نشکست سرش را به علامت نفی تکون داد ،می دونستم ناراحت از حرکاتش معلوم بود بلند شدم و رفتم کنار پنجره یکدفعه گفت: قفس ! جان قفس؟ امروز دلم گرفته تو دیگه چرا یاد قدیما افتادم کدوم قدیما همون قدیما که تو کوچه بچه ها بازی می کردن اما منو راه نمی دادن ولی دختر همسایه هم با هاشون بازی نمی کرد می اومد پپیش من می شست یاد اون موقع که رفتم پیشش بهش گفتم می شه زن من بشی اون گفت نمی ذارن من گفتم اگه تو بخواهی می ذارن گفت نه نمی ذارن بعد من گریه کردم اونم مثل تو اروم اشکامو پاک کرد ،قفس! جان قفس؟ دنیای شماها خیلی بده اما این دنیای تو هم هست نه قفس تو دنیای ما نه معنی نداره ،همه چی انقدر خوبه که نه معنی نداره دیوونه تو غم داری یه دفعه داد زد بلند بلند کی این غم و تو دل من گذاشته شماها شما به ظاهر عاقلا همیشه بدید همیشه ی همیشه می خواهم دیوانه باشم ازاد،رها،راحت مثل یک ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:24 توسط مریم تنها |
|
|
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:19 توسط مریم تنها |
|
|
بازم عشق..........
بازم تنهايي........... ديگه حالم به هم ميخوره از شنيدن اين دو واژه ي به ظاهر پر معني بعضي وقتها آرزو مي كنم كاش هيچ وقت به دنيا نمي آمدم كاش هيچ وقت چشمم به اين دنياي غدار باز نمي شد مگه اين مردمان به ظاهر متمدن چي فكر مي كنن كه اين جوري شيفته دنيا ميشن آخه چرا در حالي كه مي تونن خوب باشن بد ميشن ديگه به هيچكي نميشه اعتماد كرد بعضي مواقع ازاينكه من مثل بقيه نيستم ناراحت ميشم احساس مي كنم كه خيلي بچه ام يا ساده دل آخه هميشه فكر مي كردم كه همه مثل من فكر مي كنن همه حرف دل و زبو نشون يكيه ولي كم كم به اشتباهم پي بردم خيلي سر در گمم احساس پوچي مي كنم مي خوام بدونم آيا كس ديگه اي هم مثل من هست آيا هست........ خواهش مي كنم در اين رابطه در قست نظرات احساس خودتون رو بگين .و نظرتون رو در اين باره بدين ممنون. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:18 توسط مریم تنها |
|
|
شبها وقتی من و دل تنها میشیم
می ریم به گذشته ها یادمه گذشته ها چه عالی بود بچگی با اون همه قشنگیهاش برای من و دلم یه قصه بود قصه ای که وقت خفتن من و دل موقع لالایی گفتن می خوندیم یه شب اون می گفت و من می خوابیدم شب بعد من قصه می گفتم و می خوابوندمش خلاصه اینکه من و دل دم و دورانی داریم شبها وقتی همه در خواب خوشن من و دل قصه می گیم حرف می زنیم من که تنهایی شب رو دوست دارم شب رو دوست دارم فقط برای دل آخه دوست دارم با دل خلوت کنم قصه هاشو بشنوم قصه بگم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:16 توسط مریم تنها |
|
|
حوصله کنید !
می خواهم فقط مضمون گریه های شما را ادامه دهم ! با من می آیید ؟! ما به خودمان مربوطیم پشت سرمان حرف است ، هوا بد است ، حدیث است ! ما از پی باد نرفته ایم ، نمی رویم ! ما دوست داریم ، علاقه داریم ! می رویم کنج یک جای دور رویاهامان را یواشکی برای هم شبیه ترانه می خوانیم ! ما زیر باران نشسته ایم طوری که شما فکر می کنید ما داریم رو به رویا گریه می کنیم . . . . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 16:51 توسط مریم تنها |
|
آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهایم گذاشت کاش در تنها ترین تنهاییش تنها کس تنهاییش تنهایش نگذارد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 12:38 توسط مریم تنها |
|
|
وستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 12:37 توسط مریم تنها |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 12:35 توسط مریم تنها |
|
|
باز شب شد، چقدر تنهایم گفته بودی که شبی می آیم باز شب شد و از پنجره ام همچنان راه تو را می پایم کنج این پنجره ها شب همه شب منم و گریه و های و هایم پشت این پنجره ها تا به سحر پنجه بر پیکر شب می سایم نکند بیهوده عمر خود را پشت این پنجره می فرسایم نکند بیهوده تکرار شود قصه چشم به راهی هایم باز چون دیشب و شبهای دگر می روم پنجره را بگشایم باز شب شد، شب و از پنجره ام همچنان راه تو را می پایم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 12:33 توسط مریم تنها |
|
|
ما در اين دنيا مگر چه خواستيم كه دلمان را شكستند.مگر جز نگاه نگرانمان چيزي داشتيم كه
نداديم .مگر جز قلبهاي شكسته چيزي ربوديم كه بازخواستمان كردند .مگر ما درد نكشيديم.مگر ما رنج نكشيديم.مگر ما عذاب گناه را قبل از عمل نديديم پس تو بگو چرا دلمان را باز هم مي شكنند........... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 19:40 توسط مریم تنها |
|
|
به او بگویید دوستش دارم ،به او که تنش بوی گلهای عاشق نرگس را می دهد... به او بگویید دوستش دارم به او که تنها عشق من است... بیشتر از همیشه دوستت دارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 15:30 توسط مریم تنها |
|
|
این نامه ها ، درد و دل یا بهتر بگویم شکوایه ی کسی ست که نه فریدون فروغی است و نه فرهاد مهراد. نه فروغ فرخزاده که به شاپور نوشته باشه نه من که به میم بنویسم. اون فقط یه عاشقه. اسمش را نخواسته بگم. پس من هم اسمش رو به اختصار می نویسم: ح.الف
نامه ی اول نه! نمیشه، باور کن نمیشه، اصلا نمی تونم بهش فکر کنم ، نه می خوام ، نه می تونم ولی واقعیت داره و من مثل همیشه ناگزیرم که با اون روبرو بشم. نه ، نازنین! اشتباه نکن، از لحظه ی مرگ حرف نمی زنم، چرا که مرگ پایان کبوتر نیست، مرگ می تونه اونقدر شیرین باشه که با خوشه ی انگور به دهان بیاد ، مرگ می تونه یه آغاز باشه، ولی من از پایان حرف می زنم ، از تصویری که هر چی تلاش می کنم اون رو به پستوی ذهنم بفرستم و دیگه سراغش نرم، باز پرده ها رو پس می زنه و جلوی چشمام خودنمایی می کنه. ولی من فرار میکنم ، مثل همیشه خودم رو مشغول می کنم تا فراموشش کنم درست مثل همین حالا... امروز یه روز از روزای دلتنگی پاییزیِ منه و اینجا پارک ... ، همیشه پاییزهای ... رو دوست داشتم ، مخصوصا پاییزهای بارونی ش رو ، ولی امروز بارونی نیس حتی ابری هم نیس، ولی چشمای من که همیشه دنبال یه گوشه ی دنج می گشتن برای گریه کردن، حالا مث ابر بهاری می گرین، نمی دونم اون گوشه ی دنج رو پیدا کردن یا نه، چرا که دنیا واسه اونا خیلی کوچیکه ، ولی هر چی هس، حالا زیر سایه ی یه درخت نشستن و دارن گریه می کنن. راستش نمی دونم چرا مردم گریستن رو نشونه ی ضعف می دونن ولی من همیشه اونو نشونه ی عظمت و بزرگی می دونم. عظمت و بزرگی عشق و همیشه از خودم می پرسم که اگر این قطرات زلال که روی گونه هام جاری میشن از جوی زلال عشق سرچشمه نمی گیرن پس از کجا میان؟ حقیقتا چه چیزی میتونه این همه شور رو ایجاد کنه؟ و در جواب این سوال همیشه به یک چیز میرسم، همون چیزی که از اول هم در موردش تردید نداشتم... نه! مثل اینکه هر چی میخوام از مکر اون لحظه فرار کنم نمیشه. نمیذاره با خودم با دلتنگی هام تنها باشم نمیذاره با تو باشم. مثل اینکه راه گریزی نیست. باید دل رو به دریا بزنم و برای یکبار هم که شده تا آخر اون لحظه سفر کنم تا شاید از دستش رها شم ، پس تو هم با من همسفر شو نازنین! سفر سفری دور و دراز نیست ، چه اگر دور و دراز هم بود فرقی نمی کرد. چرا که با هر نفس ، نفسی که عشق رو ، زندگی رو به من هدیه میده یک قدم به پایان اون نزدیک تر میشم. و در انتهای این سفر به یه روزی از زمستون سال ۸۶ میرسم . نمی دونم اون روز چه شکلیه؟ گرمه یا سرد؟ آفتابی یا برفی؟ و من چه شکلی ام؟ چقدر افکارم با امروز فرق کرده؟ و ... تو چقدر فرق کردی؟ ولی دوچیز از همین حالا مشخصه. یکی اینکه اون روز احساس من نسبت به تو فرقی نکرده. مثل همون لحظه ی اول مثل همین لحظه، همین روزا، همین روزایی که برای من جدا از تو به شب میرسن و برای تو اما ... نمی دونم چطور و دوم اینکه اون روزا دیگه امتحانات پایان ترم تموم شده و تو فارغ التحصیل شدی و قراره دیگه از ترم بعد ... آره قراره همین دلخوشی های کوچیک هم از من گرفته بشه. نمی دونم اون روزا چه اتفاقی می افته و خورشیدش چطوری غروب میکنه ؟ ولی من توی اون آخرین لحظات هرگز تو چشمات نگاه نمی کنم ، می دونی نازنین! آخه نمیخوام ، نمیخوام که خواهش چشمام تو رو از رفتن منصرف کنه، نمیخوام که دلت واسه تنهایی من بسوزه ، نمیخوام که چیزی به غیر از عشق ... چیزی به غیر از عشق، تو رو وادار به موندن بکنه چرا که خودت هم خوب می دونی بودنت رو با عشق می خوام . مگه نگفتم که عشق تو من رو زنده کرد پس بعد از رفتن تو من نمی میرم، چرا که عشقت هست. تا آخر عمر با منه ، و من با یادگار تو : عشقت؛ به گوشه ی عزلت خودم پناه می برم. به کنج شکسته ی دل ، به تنهایی قشنگی که از مردن هم بدتره. چه تعابیری! در عزلت ، قشنگ، بدتر از مردن، شیرین، تلخ، زیبا، غمگین... ! می بینی نازنین! می بینی هنوز چیزی نشده به چه تناقض گویی ای افتادم؟ آره اون روز من هرگز به چشمات نگاه نمی کنم. ولی نمی دونم تو چه کار میکنی. مث همیشه با غرور از کنارم رد میشی؟ یا نه شاید با ترحم؟ شاید هم خیره نگام می کنی؟ و شاید.. نمی دونم توی اون لحظات به چی فکر می کنی؟ و آیا خاطرات من رو مرور می کنی یا نه؟ نمی دونم چی به یادت میاد؟ فقط اینو می دونم که اون روز هم با همه ی اتفاقاتش به شب می رسه. مثل تموم روزا ، همین روزایی که ناخواسته به ورطه ی تکرار افتادن و ما هم خود خواسته گرفتار این تکرار شدیم و بی تفاوت از کنار هم گذشتیم ، نمی دونم شاید فکر کنیم که این تکرارها همیشگی اند ولی افسوس .. افسوس که توی اون لحظه این تکرار ها تموم میشن و زندگی روی سنگ دلش رو به ما نشون می ده و تو ... می گذری... ساده ... حتی ساده تر از افتادن یه برگ خشکیده از درخت، برگی که همین حالا دستای پاییز ، اون رو به سنگفرش های پارک هدیه کرد. برگی که به پایان راه رسید. درست مثل من...مثل تو...مثل ما.. آه ... چه ساده به پایانِ راه می رسیم. یه روز پاییزی نوشته شده از: ح.الف
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 18:11 توسط مریم تنها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستان .من مریم پانزده ساله از استان اردبیل هستم.شاید با دیدن این وبلاگ فکر کنید که من یک عاشق دل شکسته ام که ............ خوشبختانه من تا حالاعاشق آدما نشدم و از این بابت خیلی هم خوشحالم.اما من یک نویسنده ام که تحمل اینو نداره که ببینه دوستانش دارن به خاطر یک مسئله مجهول به نام عشق این جوری عذاب می کشن.به نظر من عشق یک چیز واهی که در قلمروی به نام دوست داشتن در سیاهچال حبسه به جرم جنون .تمامی دانشمندان به این معتقدن که دوست داشتن بالاتر وبهتر از عشقه.من هم به این معتقدم.عشق همواره ویرانی به بار میاره.چون آمیخته با جنونه .پس سعی کنید بی خودی و عاشق هر کسی نشین چون هر کسی لیقت دوستی رو نداره.بهتره اول درساتونو بخونین بعد کسی بشین .بعد وقت اضافه آوردین برین سراغ عشق و...... از این جور چیزا.این نصیحت رو از من به عنوا یک خواهر کوچکتر قبول کنین . موفق باشین دوستتون دارم .
|
| پیوندهای روزانه |
|
جستوجوگر عشق عکس های عاشقانه بسیار زیبا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|